چهارشنبه, 08 شهریور 1396 ساعت 10:30

دانشگاه قائم به علوم انسانی است

دانشگاه قائم به علوم انسانی است

دکتر رضا داوری چهره ماندگا رشته فلسفه

دانشگاه چیست؟ ظاهراً طرح این پرسش نباید چندان وجهی داشته باشد زیرا بیشتر مردم می دانند دانشگاه چیست و شاید خود در دانشگاه درس خوانده باشند یا فرزندان و نزدیکانشان در آنجا درس بخوانند. پرسش هایی از این قبیل هم که چرا دانشگاه به وجود آمده و تاکنون منشأ چه آثاری بوده و اگر نبود چه نقصان و خسرانی پدید می آمد و... زائد و بیهوده است. هیچیک از ما نمی توانیم بپذیریم که در کشور دانشگاه نباشد و کار دانش و پژوهش تعطیل شود. پیداست که کسی نمی گوید دانشگاه نباشد و اگر بپرسند دانشگاه چیست به قصد مخالفت نمی پرسند. اتفاقاً این ما نیستیم که می پرسیم دانشگاه چیست بلکه اروپاییان و امریکاییان  صاحبنظر به دانشگاه و آینده آن می اندیشند. دانشگاه های اروپا و امریکای توسعه یافته نه در تحققق و تفکر و نظر بلکه در رسوم و آداب و تشریفات برای همه جهان اسوه اند و آنها هرچه بکنند و بگویند جهان توسعه نیافته بی درنگ و بدون تامل پیروی می کند و در این پیروی دیگر مجال پرسش از کار و بار دانشگاه ندارد. دانشگاه باید پروای آینده داشته باشد و یکی از نشانه های توجه به آینده و آینده داشتن، پروا و مراقبت است. به عبارت دیگر پروا نداشتن  و نگران نبودن و با غفلت زیستن می تواند نشانه درجا زدن در زمان حال تکراری باشد. وقتی نمی پرسیم دانشگاه چه کرده است و چه می کند و چه باید بکند پیداست که برکار و بار برنامه و آموزش و پرورش آن نظارت نداریم و می گذاریم به هرجا می خواهد برود و هرچه می خواهد بکند. در قرن هجدهم بنیانگذاران دانشگاه غالباً  نگران فرهنگ و علم دوستی و تعلق خاطر به حقیقت بوده اند و این نگرانی را به صراحت اظهار می کرده اند و همین توجه مایه حفظ و بقاء دانشگاه بود و هنوز هم تا حدودی و به صورت هایی وجود دارد. بنیانگذاران دانشگاه پیوسته نگران فرهنگ بوده اند. ایجاد فرهنگ به معنی متداول لفظ و مورد بحث در انسان شناسی و مردم شنناسی نیست بلکه مراد از آن خود آگاهی انسان به مقام خویش و به نسبتش با جهان  و اراده به دانایی است. شاید بنیانگذاران دنیای جدید کم و بیش این را از دور دریافته بودند که راه آغاز شده در  رنسانس یا از قرن هجدهم ( و شاید بهتر باشد با توجه به نظر یک فیلسوف معاصر که از انفجار بمب هیدروژنی در شعر پارمنیدس خبر داده است. این آغاز را دو هزار و پانصد سال پیش بدانیم) به غلبه تکنیک بر همه جا و همه چیز می رسد و می پنداشته اند که فرهنگ می تواند مانع این وضع شود. به عبارت دیگر نظر آنها این بود که عناصری ازسنت یونانی و علایق و رسوم آکادمی افلاطون و لوکائون ارسطو در تاسیس و قوام دانشگاه ها حفظ کنند. روح علم دوستی و  درآمیختن  آن با روحیه انتقادی که از مقوم های دوران تجدد است دانشگاه را تاکنون زنده نگاه داشته است. اکنون این فرهنگ از آن جهت به خطر افتاده است که تکنولوژی بدان نیاز ندارد و به قدرت و غروری رسیده است که به هیچ قیدی گردن نمی گذارد. مع هذا جهان توسعه نیافته اگر طالب توسعه است و نمی خواهد راه آن را افتان و خیزان به سختی و کندی بپیماید باید در کارو  بار علم و عمل و گفتار و رفتار خود بنگرد و ببیند از علم چه فایده ای می برد و علوم با یکدیگر و با  شئون زندگی چه نسبتی دارند و پیوند آموزش و پژوهش با زندگی مردم چگونه است و چه مشکل ها با آن رفع یا حل می شود. به صراحت بگویم در دانشگاه های جهان توسعه نیافته اگر علوم انسانی و  اجتماعی ضعیف و بی رمق باشد از پژوهش های علوم دیگر سود چندانی عائد کشور نمی شود. دانشگاه در جهان در حال توسعه قائم به علوم انسانی است. این دانشگاه ها با پیشرفت علوم انسانی نشاط و روح پیدا می کنند و با ضعف و ناتوانی علوم انسانی چه بسا که در دیگر علوم هم قدر پژوهش ها معلوم نشود زیرا به مدد فلسفه و علوم انسانی وحدت بین و تحقیقی است که تا حدودی می توان سیر رشد و پیشرفت را نظم و تعادل بخشید. تحولی که در طی  دوست سال اخیر در دانشگاه ها رخ داده حاصل تامل در کار و بار دانشگاه بوده و  بسیاری از دانشگاه ها سعی کرده اند که روح فرهنگ را در دانشگاه نگاه دارند. شاید این سعی همواره به یک اندازه بجا و کارساز و مایه بهبود نبوده و نشده است و البته هر تدبیری برای همه جا نیست و همیشه گره گشایی دارند....

*  متن کامل مقاله فوق در شانزدهمین شماره "چهره های ماندگار" از نظر  علاقمندان می گذرد.

نظر دادن