سه شنبه, 08 مهر 1393 ساعت 16:29

در جست وجوي آفاق شرقي - قابي از زندگي دكتر فتح الله مجتبايي

در جست وجوي آفاق شرقي - قابي از زندگي دكتر فتح الله مجتبايي

زماني كه فعاليت فرهنگي را آغاز كردم از همان ابتدا در نوشتن وسواس داشتم و هرچه مي نوشتم چندين بار بازخواني و بازنويسي مي كردم ولي در موسسه فرانكلين بود كه قواعد ويراستاري و اعمال اين قواعد به طور گسترده و به عنوان يك رسم در ايران معمول و مرسوم شد. گاهي كتابي ترجمه مي شد و براي ويراستاري (كه آن روزها لفظ «اديت» به كار مي رفت) برايمان مي آمد.

باري، ويراستاري كتاب در حقيقت از اينجا باب شد و به جاهاي ديگر راه يافت ولي سنگ اول اين روش را در ايران موسسه فرانكلين گذاشت. بعد هم عده اي از سوي اين موسسه (كه كتاب هاي درسي را هم تاليف و منتشر مي كرد) براي مطالعه در روش هاي ويراستاري به اروپا و امريكا فرستاده شدند كه من هم جزو آن ها بودم. براي تاليف و تدوين و ويراستاري كتاب هاي درسي وزارت فرهنگ گروه هايي انتخاب شدند. 

براي بخش ادبيات فارسي دوره دبيرستان مرحوم دكتر خانلري و خانم ايشان دكتر مقربي و من انتخاب شديم. خانم ثمينه باغچه بان دختر مرحوم باغچه بان و ليلي آهي براي كتاب هاي فارسي دبستان انتخاب شدند و براي بخش هاي ديگر چون رياضيات و طبيعيات و تاريخ و دروس ديگر كساني از برجسته ترين دبيران و صاحب نظران مانند ابوالقاسم قرباني، دكتر بهزاد، دكتر حافظ فرمافرماييان، رضا اقصي، احمد آرام و براي كارهاي هنري كتاب ها كساني مانند هرمز وحيد كلانتري، زمان و... اين عده راهي سفر به امريكا شدند. در دانشگاه كلمبيا برنامه اي ترتيب داده شد از سوي موسسه فرانكلين مركزي و دانشگاه كلمبيا كه توسط استادان و متخصصان تاليف كتاب هاي درسي و ويراستاري اداره مي شد.


بعدها با وجود سوابقي كه در ادبيات انگليسي و ادبيات فارسي داشتم، به رشته الهيات علاقه مند شدم چرا كه براي من يك چيزهايي ذاتي است و يك چيزهايي عرضي. براي من آن چيزهايي كه ذاتي بوده تاريخ و فرهنگ ايراني و زبان و ادبيات ايران و مواريث معنوي اين سرزمين بود.


وقتي به تحصيل ادبيات انگليسي پرداختم نه براي اين بود كه صرفاً ادبيات انگليسي بخوانم بلكه براي اين بود كه دريچه هاي نو در پيش چشمم گشوده شود و به افق هاي تازه نظر داشته باشم و مي دانستم با زبان فارسي به اين مقصود نمي توان رسيد. حتماً بايد براي راه يافتن به دنياي جديد و عوالم فكري و فرهنگي ديگر با زبان اين دنيا و با زبان فرهنگ اين دنيا آشنا شد. اگر تصور شود كه اين مقصود مثلاً از راه مطالعه كتاب هاي فارسي و عربي و آثار ترجمه شده ممكن است تصور باطل و خطايي است، اما اين كه با اين سوابق مطالعاتي چطور به سمت تاريخ و فلسفه اديان و دانشكده الهيات كشيده شدم مسبوق به سوابقي بود.


كار من در دانشكده الهيات است، ولي رشته تخصصي من تاريخ اديان و فلسفه شرق و هند است و رساله دكتري ام هم درباره يكي از مكتب هاي فلسفه ودانته هند بوده است و تصحيح و ترجمه كتاب معروف منتخب جوك بشست ميرفندرسكي.
اما اين ها همه براي من درحقيقت يك نوع وسيله بوده است براي شناخت بهتر حيات روحي و معنويت فرهنگ بومي خودم. در سال هاي جنگ جهاني و زماني كه دانش آموز دبيرستان بودم، به وسيله افسري هندي كه از مسلمانان بنگال هند بود و با من دوست شده بود، با آثار رابيند رانات تاگور، شاعر و حكيم هند آشنا شدم و مشابهت هاي بسيار نزديك ميان فكر عرفاني اسلامي خودمان و افكار تاگور احساس كردم. در همان اوقات مقداري از اشعار او را به فارسي ترجمه كردم.


از طريق تاگور با فلسفه و فكر هندي آشنا شدم و هرچه پيش تر مي رفتم موضوع جذاب تر مي شد. شما اگر دنبال فكر و مكتبي را كه تاگور بدان تعلق داشت بگيريد به نهضت بهكتي هند كه نهضتي ديني و عرفاني بود مي رسيد و سرانجام به افكار كساني مانند رامانوجا و راماننده و كبير و آميزش عرفان اسلامي و هندي در آثار و افكار كساني مانند كبير و نانك و ادامه جريان بهكتي تا برسد به تاگور.


نخستين كسي كه براي تاگور شرح حال نوشت و آثارش را معرفي كرد، من بودم يعني در سال 1334. ولي تاگور در سال 1311 به ايران دعوت شد و در ايران با بعضي از اهل علم ملاقات داشت و از شيراز و اصفهان هم ديدن كرد. در آن اوقات و پس از آن در جرايد ايران درباره او چيزهايي نوشته شد و بعضي از آثارش هم ترجمه شد.
من تاريخ اديان و فلسفه هاي شرق را در هاروارد امريكا خواندم. در هند ودانته كار كردم و مقداري هم آشنايي به زبان سنسكريت دارم و منظومه ديني و عرفاني هندويي معروف به بهگودگيتارا در لاهور خواندم، بعد به امريكا رفتم و پنج سالي كه در امريكا بودم در بخش هندشناسي و ايران شناسي دانشگاه هاروارد زبان شناسي زبان هاي هندي و ايراني و متون ديني هندي و ايراني را خواندم و در مركز مطالعات در اديان جهان، تاريخ تطبيقي اديان تحصيل كردم، سپس به هند برگشتم و مدتي در بنارس بودم. باز به امريكا بازگشتم و پس از چندي به ايران آمدم و دوباره به هند رفتم و در همين احوال ماموريت فرهنگي يافتم و مدت 3سال به عنوان رايزن فرهنگي در آنجا بودم.
البته رفتن من به هند نيز باز فرع مقصود ديگري بود و وسيله اي بود براي اين كه بهتر و بيشتر بتوانم درباره فرهنگ ايراني و سوابق آن و ارتباط تاريخي آن با شرق و فرهنگ هند مطالعه كنم.


علي رغم علاقه اي كه به تاگور، اين حكيم هندي، دارم او را هرگز نديدم.
سال ها پيش از آن كه من به هند بروم تاگور درگذشته بود، ولي من به شانتي نيكتان رفتم، مدرسه اي كه تاگور درست كرده بود در نزديكي كلكته و مدرسه اي بود كه كلاس هاي درس آن در جنگل و زير درخت ها تشكيل مي شد.


مرحوم پورداوود در زمان حيات تاگور مدتي در آن مدرسه به سر برده بود و تدريس هم كرده بود اما هنوز هم مدرسه تاگور در همانجا وجود دارد. از طريق تاگور و رنگ و روح عرفاني آثار او بود كه من به سوي عرفان هندي و فلسفه هندي كشيده شدم و آفاق شرقي را شناختم.

نظر دادن