دوشنبه, 18 مرداد 1395 ساعت 07:00

تردید آسمانی

تردید آسمانی

محمود اسعدی

 

پايين مي آمد و از بالا كفن به دوش مي نمود حسين گفت:

ـ نامرد چه خونسرده!

عليرضا دستش را سايبان كرد و همین طور که به آسمان نگاه می کرد پرسید:

ـ حالا تو از كجا صورتش را ديدي؟

باد مي وزيد و گرد و غبار، چهره ها را عبوس و خسته نشان می داد . اما دشت پرگل و رنگارنگ علی رغم نشیب و فرازش، در سطح وسیعی از دامنه كوه هاي بازي دراز، صاف و چشم نواز بود. حيدر از همان دور كه مي آمد فرياد می زد:

ـ الان بايك گلوله حرامش مي كنم!

و به سمت تيربارش رفت. رحمان بيسيم را از دوشش پايين كشيد، نگاه تندي به حيدر انداخت و گفت:

ـ مگه خط فرمانده نداره؟!

و با دست اشاره كرد كه جلوش را بگيرند. عليرضا پشت تيربار"گرينف" موضع گرفته بود و حيدر آرام و قرار نداشت. حالا همه به آسمان چشم دو خته بودند و "چتر باز" ميان حرير باد غِل مي خورد و پايين مي آمد.

حيدر گفت: "بذار بياد پايين، با همين دستام خفه اش مي كنم!" و دندان هايش را به هم فشرد. عليرضا زير لب گفت:

ـ فرمانده كجاست؟ پس چرا نمياد؟

رحمان فرياد زد:...........

ادامه قصه را از دهمین شماره "چهره های ماندگار" دنبال کنید

نظر دادن